حكيم زجاجى
201
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
بر آن كس كه من بند فرمودهام * به كس راز آن شخص نگشودهام بر آن نامه كردند بيعت تمام * كسى را ز مردم نبردند نام چو كردند بيعت چنين گفت امير * كه خط خواهم اكنون ز برنا و پير 100 كه بدهند يكيك بدين جاى باز * بدادند جك مردم سرفراز سرافراز آن خط به حاجب سپرد * سرافراز دين نام يك تن نبرد بزرگان دانا و روشنضمير * پراكنده گشتند از پيش مير به نزد رجا شد به خوف و خطر * سرافراز دين نامبرده عمر به دو گفت نامم در اين نامه هست * اگر نيست زنهار بگشاى دست 105 كه تا پيش مهتر شوم خوار و زار * بگويم كه من نيستم مرد كار سليمان به دو گفت و با من بگفت * كه اين راز را من بدارم نهفت « 1 » پس آنگه كه من مرده باشم بگوى * چنين است . . . آن نامجوى چو بيرون شد آن سرور مرزوبوم * به نزد رجا رفت هشام شوم بپرسيد كز نام من بازگوى * اگر هست و گر نيست بگشاى روى 110 اگر نيست تا [ من ] به بيرون روم * به نزد سليمان موزون روم نمانم كه ديگر كسى در جهان * شود مير از آشكار و نهان رجا گفت تا زنده باشد امير * نهفته بود راز اين در ضمير درآن روز ناگه سليمان بمرد * جهان جهان ديگرى را سپرد چو بردند او را به جاى نماز * رجا گفت ، آن مرد گردنفراز 115 به فرزند عبد العزيز از كران * كه پيش آى اى مفخر مهتران نماز امام زمانه تو كن * به پيش اندرون شو مگو زآن سخن چو فارغ شد از فرض يزدان پاك * سپردند آن نازنين را به خاك سوى مسجد جمعه رفتند باز * رجاى دلافروز گردنفراز دگرباره بيعت ز نو تازه كرد * بكردند و دلشاد شد زادمرد 120 سر نامه را مهر كردند باز * ستاده بزرگان گردنفراز هم او نام خود ديد فرياد كرد * بناليد آن مهتر زادمرد
--> ( 1 ) كه اين راز كنم تنت